و زیستن
به سان پنجره ای ست
که رویای بودن را به تو می بخشد
حاشا که هرگز
باز نخواهد شد ... !
.... تو و جاده همدستید؛ من و این کوچه ها ی بی انتها اما
و زیستن
به سان پنجره ای ست
که رویای بودن را به تو می بخشد
حاشا که هرگز
باز نخواهد شد ... !
رویاهایم را می فروشم – تا برایت دو چشم بخرم – که در پس لبخندهایم اندوهم را بنگری – چشم هایم را تا ابد می بندم –تا در انتهای هر نگاهت – دیگر هیج پرسشی بی پاسخ نماند – تو همیشه از چشم های من در هراس بودی که چرا انقدر غمگین اند – و من نیز از چشمان تو بیم داشتم – بیم آنکه سرد شوند – خوب یادم هست که سرما با ما چه کرد – من همیشه از سرما بیزار بودم – تو در سرما دست هایت را حتی از من دریغ می کردی و به جیب هایت پنا هشان می دادی – همان روزهای سرد ما را از ما گرفت –گرما را به فراموشی سپرد –روشنایی ها را به تاریکی بخشید... – با این همه...
– آن روز های سرد... ؛ یادش بخیر
– برایت دو چشم می خرم – چندر غازهای رویا هایم را خواهم فروخت...خوب می دانم بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
وقتی از تمامی صدا ها حتی یک صدا آشنای من نیست .وقتی تمام کوچه ها از ابتدای قدم های من بن
بست می شوند. وقتی دیوا نه وار حضورت را به تماشا مینشینم اما نمی آیی. تمام این وقت ها چاره ای جز
نوشتن ندارم . چاره ای ندارم بیایم این جا ؛چند خطی از دلم را خالی کنم .بی امید آنکه کسی بخواند .بی امید
آنکه کسی بیا ید.
من در این دنیا تنها افتاده ام ؛ تمام این کوچه ها و خیابان های شلوغ را تنها میروم و تنها تر برمی گردم و
کسی که دست مرا یک قدم بگیرد نیست.
حجم تنهایی را خوب اندازه نگرفتم که اینچنین مرا پوشانده .
از این ها که بگذریم ؛من شایانم . امیرخلیلی ام.(به سبک...) متولد لذتی که هرگز درک نکرده ام . 21 سال
دارم و 21 قرن که تنهام. دانشجو ام اما دور از شهرخودم؛ شهر بی قواره ام یعنی تهران. دانشجو ی اصفهانم . تا
بخواهی تنهام ....
از این ها هم که بگذریم ؛(می دانم که گذشتی..) من "او" ندارم. دست هایم بی دست است ؛ یعنی من
سردمه ... ! کسی هم مراگرم نخواهد کرد .من همیشه تنها بوده ام و تنها نیز خواهم ماند و این سرنوشت
من است و آن را قبول دارم...
خوب می دانم بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
دل ریزه های من 1
در این باران می خواستم – تو در انتهای خیابان – روی نیمکتی از سکوت نشسته باشی – من عبور کنم – به تو سلام کنم – تو بایستی – وبرای همیشه با آن نیمکت خداحافظی کنی - در این باران می خواستم- خاطراتت را در چشمان من گم کنی – من بمیرم – تو دوباره متولد شوی - در این باران می خواستم – جیب هایم را فراموش کنم – دست های تو را بیاموزم – گرما را یاد بگیرم – باید به تو می گفتم انتهای این خیابان کوچه ها بن بست است – کبریت ها سوخته اند – یاد ها خاموش اند – تو همیشه در تاریکی به انتظار تعارف کبریت می ماندی – در این باران لبخند تو را می خواستم –
چشم هایم یخ زده اند –نیمکت غرق در سکوت است...